تبلیغات
آموزشکده سما مراغه Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/ آموزشکده سما مراغه - شهید اسماعیل اخلاص
 

آموزشکده سما مراغه
سمایی بود **** هر که ساعی بود
قالب وبلاگ
نظر سنجی
آموزشکده های سما را در کل چگونه ارزیابی می کنید؟





اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک
شهید اسماعیل اخلاص

قائم مقام فرمانده گردان امیر المومنین(ع)لشکر مکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

تاریخ تولد :1339
محل تولد : مراغه

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
فرزندی از نسل سرافرازان زمین وبرگزیدگان تاریخ ،در سال 10/3/39 در شهرستان مراغه چشم به جهان گشود.سنین کودکی را در دامن پاک مادر گذراند ،بعد از آن به مدرسه پاگذاشت وپس از اخذ دیپلم از دبیرستان امام خمینی، در سال 59 به جبهه رفت ومونس سنگرها گردید. در اولین اعزام خویش به جنوب ،در یک عملیات ایذائی علیه دشمن در منطقه «جفیر» شرکت نمود.همچنین در عملیات «والفجر مقدماتی» وبه دنبال آن« والفجر یک ودو» ،شاهد تلاش وایثار این رزمنده باشهامت بودیم ،وی در طول 8سال دفاع مقدس در عملیاتهای زیادی شرکت کرد وبارها به علت جراحت های شدید دربیمارستان بستری شد. در نهایت ،ساعت 6 صبح روز اول اسفندماه ،1369 به آرزوی دیرینه اش ،شهادت دست یافت وبا عروج در ملکوت اعلی،دنیایی از خاطره را برای ما باقی نهاد.
دلاوری
خطرناک ترین محور در این منطقه کدام است؟ فرمانده مذکور با تعجب اورا نگاه کرده و سپس شمال شرقی دریاچه را نشان داده و گفت: آنجاست.از همان جا عراقی ها شبیخون زده و باعث شهادت خیلی ها شده اند.
اسماعیل با خنده گفت: آنجا مال من است! این کار مایه ی حیرت دیگران شد و ما خیالمان از آن محور راحت گردید. اسماعیل محور را تحویل گرفته و همان اول شب به تیربارچی خود گفت: تو بالای خاکریز مستقرشو من بایک کوله پشتی پر از نارنجک و یک تفنگ کلاش به مواضع دشمن نزدیک می شوم. وقتی علامت دادم با رگبارمسلسل مرا حمایت کن.با این قرار تیربارچی بالای خاکریز موضع گرفت و اسماعیل در سیاهی شب به صورت سینه خیز از خاکریز سرازیر شد و درچهارصد متری خاکریز درون چاله ای منتظر ماند. نیمه شب دسته ای از عراقی ها در سکوت کامل برای شبیخون رسیدند و بی خیال از وجود اسماعیل به او نزدیک شدند .ناگهان اسماعیل نارنجکی را پرتاب کرد که عراقی ها در اثر انفجار آن به اطراف پرا کنده شدند و اسماعیل با شلیک تفنگ علامت داد و تیر بارچی بقیه ی نیروهای عراقی را به رگبار بست و اسماعیل با پیروزی برگشت.



سال 1339 ه ش  در مراغه متولد شد . در دبستان مشغول تحصیل بود كه پدرش درگذشت . پس از پایان دورة ابتدایی ، مقطع راهنمایی را در مدرسه خواجه نصیر به اتمام رساند و مقطع متوسطه را در دبیرستان امام خمینی فعلی پشت سر گذاشت .



http://gallery.sajed.ir/index.php?view=image&format=raw&type=orig&id=15591

http://gallery.sajed.ir/index.php?view=image&format=raw&type=orig&id=15592

http://gallery.sajed.ir/index.php?view=image&format=raw&type=orig&id=15590

به گفته برادرش ، دیپلم را با معدل عالی اخذ كرد . اسماعیل در دوران تحصیل ، برای تقویت اعتقادات مذهبی خود در ایام محرم ، سیزده روز به مدرسه نمی رفت و در مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام شركت می كرد . به غیر از این در زمانی كه برادرش - ابراهیم - مسئول كتابخانـه مسجد حاج حسن بود ، با وجود کمی سن ، به همراه برادر در نماز جماعت و كارهای جمعی كتابخانه شركت می كرد .
با آغاز انقلاب اسلامی ، در كنار برادر خود در مبارزه علیه رژیم پهلوی ، حضوری فعـال داشت . نقل است كه روزی اسماعیل به دست نیروهای امنیتی ونظامی افتاد و او را به شدت با باطوم برقی زدند .
اسماعیل در مدرسـه نیز فعالیت های انقلابی خود را پی می گرفت . یكی از دوستانش نقل می كند :
با اسماعیل در یك كلاس درس می خواندیم . روزی به ما گفت : « وقتی مدرسه تعطیل شد با گچ روی عكس شاه را بپوشانیم . » گچها را به اسفنج مالیدیم و سپس خیس می كردیم و به عكسهای شاه می زدیم . مدیـر و ناظم مدرسه پس از تحقیق ما را پیـدا كردنـد و كتك مفصلی به ما زدند .
پیروزی انقلاب اسلامی بحث های سیاسی و عقیدتی بین گروه ها و احزاب مختلف را به همراه داشت و اسماعیل ، كتابهای شهید مطهری را مطالعه می كرد تا توانایی مباحثه با مخالفین را داشته باشد . ولی عمر این مباحثات و مجادلات طولانی نبود ، چرا كه مرزهای كشور توسط دشمن بعثی مورد تجاوز قرار گرفت . وقتی با فرمان امام خمینی (ره) ، جوانها به سوی جبهه شتافتند ، اسماعیل هجده ساله نیز به سوی جبهه شتافت . او به عنوان یك پاسدار ساده وارد جبهه های جنگ شد و بعد از مدتی ، به قائم مقامی فرمانده گردان امیرالمؤمنین (ع) در لشكر 31 عاشورا ، منصوب گردید .
او در طول دوران نود ماهه حضورش در جبهه ، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد . یكی از فرماندهان لشكر 31 عاشورا در این باره می گوید :
بعد از عملیات كربلای 5 ، به همراه اسماعیل به یكی از محورهای لشكر 25 كربلا رفتیم تا آنجا را تحویل بگیریم . اسماعیل از فرماندة 25 كربلا پرسید ، كدام طرف این محور خطرناك تر است ؟ فرمانده ضلع شرقی را نشان داد و گفت : « دشمن شبها از ضلع شرقی شبیخون می زند و تعدادی از بچه ها را با پرتاب نارنجك به شهادت می رساند . ما از آن محور بیشترین آسیب را متحمل می شویم . » اسماعیل با حالتی بشّاش گفت : « آن قسمت مال من . » فرمانده لشكر بعدها گفت : « وقتی اسماعیل آن قسمت را تحویل گرفت خیالم آسوده شد . »
اولین روزی كه به آن محور رفته بودیم خاكریزی دیدیم كه اگر هر یك از نیروهای ما یا دشمن زودتر به آن می رسید ، سرتاسر منطقه را تصرف می كرد . اسماعیل برای گرفتن خاكریز به جلو رفت و به تیربارچی گفت اگر به هنگام حركت به جلو نارنجك هایم تمام شد ، به فاصلـه یك متر بالای سرم خط آتش ایجاد كن تا بتوانم بازگردم . او بدون بی سیم چی و در حالی كه خود بی سیم را حمل می كرد ، به جلو می رفت . اسماعیل در خاكریز مستقر شد و دید عراقی ها سینه خیز به سمت خاكریز می آیند . به سرعت اقدام به پرتاب نارنجك كرد . بعد از مدتـی به ما بی سیم زد و گفت : « اگر می خواهید كله و پاچه بخورید بیایید اینجا پیش من . » وقتی به خاكریز نزد اسماعیل رفتیم با جنازة هفتاد و پنج عراقی به هلاكت رسیده ، مواجه شدیم .
اسماعیل علاوه بر شهامت ، شوخ و بذله گو و همچنین بسیار حساس بود .او هفت سال و نیم را در جبهه های جنگ بود و در طول این مدت ، هشت بار زخمی شد و 85% جراحت داشت . برای اولین بار در پاییز سال 1361 ، در منطقه پاسگاه شرهانی ، در عملیات محرم بر اثر اصابت تركش به ناحیه سر و فك ، مجروح و بستری گردید . بعد از گذراندن دوران نقاهت ، فوراً به جبهه بازگشت و دو سال بعد در زمستان 1363 ، در منطقه جنوب دجله ، بر اثر موج گرفتگی به بیمارستان انتقال یافت و بستری گردید . دو سال بعد ، در 22 دی 1365 ، در خاك عراق بار دیگر دچار موج گرفتگی شد كه به اجبار ، او را به پشت جبهه بازگرداندند و تحت مداوا قرار دادند . در 4 مرداد 1366 نیز در جریان عملیات نصر 7 در منطقه سردشت ، بر اثر اصابت تركش و تیر به شكم ، به شدت مجروح شد و از آن پس از تحرك او كاسته شد ، و همچنین در اثر اصـابت گلولـه دست راستش از حركت افتـاد ، به گونـه ای كه به هنگام خواب ، زیر بدنش می ماند و او متوجه نمی شد . با این حال ، برای نوشتن آنقدر با دست چپ تمرین كرد كه پس از مدتی توانست بهتر از دست راست بنویسد .
در تمام دورانی كه اسماعیل در اثر جراحت در منزل یا بیمارستان استراحت می كرد ، هرگز در یك جا آرام نمی گرفت و مرتباً به خانواده شهدا و رزمندگان سر می زد .
اسماعیل اخلاصی پس از هفت سال و نیم حضور در جبهه های نبرد با دشمن بعثی ، با دو تركش در مغز و شكم و اصابت گلوله به روده ها ، در بیمارستان بستری شد و در اثر ضعف شدیـد ، تحرك خود را از دست داد .
او در پاسخ به كسانی كه می گفتند : « خداوند توفیق رفتـن به جبهـه را نصیب ما نكـرده است . » می گفت : « رفتن به جبهه توفیق نمی خواهد بلكه علاقه می خواهد . برای اینكه توفیق پیدا كنی به خانواده ات تلفن بزن و بگو به جبهه می روی و سوار شو و برو . »
اخلاصـی در اول اسفند 1366 ، بعد از نود ماه حضور در جبهه ، در بیمارستان به شهادت رسید . جنازة اسماعیل با حضور حدود سی هزار نفر مردم مراغه تشییع شد و احساسات مردمی به حدی بود كه تابوت وی در طول پنج كیلومتر تشییع جنازه سه بار شكست و تعویض شد . پیكر شهید اسماعیل اخلاصی را در گلشن زهرا (س) مراغه به خاك سپرده اند .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384
خاطرات
برادرشهید :
وقتی اسماعیل را به خانه آوردند آنچنان آسیب دیده بود كه حدود یك هفته نمی توانست به دستشویی برود و باید دستش را می گرفتیم و شب اول مجبور شدیم چندین آمپول مسكن به او تزریق كنیم .

علی پورصادق:
روزی اسماعیل از جبهه به خانه آمده بود و استراحت می كرد . شنیده بودم دختری از یك خانواده بی بضاعت به نام زهرا ناراحتی قلبی دارد و نیازمند به جراحی است . این موضوع را با اسماعیل در میان گذاشتم و با هم نزد خانواده زهرا رفتیم و فهمیدیم مبلغی پول جمع آوری شده ، ولی كافی نیست . اسماعیل به نزد امام جمعه شهر رفت و از او درخواست كمك كرد . ولی این تقاضا به نتیجه نرسید و بیمار به علت تأخیر در جراحی درگذشت . اسماعیل از آن تاریخ به بعد نسبت به امام جمعه با بدبینی صحبت می كرد .

روزی به اتفاق اسماعیل به شهرداری رفته بودیم كه متوجه شدم پدر شهیدی بسیار ناراحت است . علت را پرسیدم ، گفت : « با آن كه طبق بخشنامه رسیدگی به امور خانواده شهدا در اولویت قرار دارد ، ولی در اینجا این مسئله رعایت نمی شود و به من پاسخ سربالا دادند . » به همراه اسماعیل به طرف اتاق شهردار رفتیم . ابتدا مانع ورود ما به اتاق شهردار شدند ، ولی پس از مدتی به داخل رفتیم و علت ماجرا را پرسیدیم . پاسخ شنیدیم كه خانواده شهدا و مردم عادی بر یكدیگر برتری ندارند و یكسان هستند . اسماعیل وقتی این جواب را شنید ، به شدت ناراحت شد و میز شهردار را واژگون كرد .

قبل از عملیات نصر برای توجیه نیروها به منطقه رفته بودیم . امین شریعتی فرماندة لشكر هم در منطقه بود و به اسماعیل گفت : « محور شما بسیار مشكل و خطرناك و شاید سخت ترین محور عملیاتی است . پس هر امكانی را كه فكر می كنید كار شما را آسان تر می كند می توانید درخواست كنید . » اسماعیل در جواب گفت : « هر آنچه را كه به بقیه نیروها می دهید به من هم بدهید . به نظر من هیچ مشكلی وجود ندارد . » با آغاز عملیات ، گردان ما حمله را دیر شروع كرد و دیر هم به پایان رسانید . چون استحكامات دشمن بی نهایت قوی بود .
صبح عملیات ، برای سركشی به تپه های دیگر می رفتیم كه مرا پای بی سیم خواستند ؛ اسماعیـل بـود و گفـت : « آب دستـت است بگـذار بیـا اینجـا . » وقتـی به محل رسیـدم دیـدم بی سیم چی ها نشسته اند و برای او خشاب پر می كنند و اسماعیل به هر سو می دود و آتش روی دشمن می ریزد و نارنجك پرتاب می كند .

بزرگ ترین آرزوی اسماعیل رسیدن به لقاءالله بود . در عملیات كربلای 4 قرار بود ساعت 2 بامداد به خط بزنیم كه متأسفانه عملیات بر اثر یك سری سهل انگاریها لو رفت و دشمن محل استقرار نیروهای ما را پیدا كرد و به توپ بست . در همین گیرودار در كانالی ، چشم من به دو تـودة قرمز افتاد . خوش دامن گفت : « یكی هم در این كانال است . » وقتی نزدیك شدیـم با جنازه های بی سر منصور خدائی و حمید پركار و محمدرضا عادل نسب روبرو شدیم . اول صبح و وقت نماز بود ؛ بدون این كه به بچه ها چیزی بگویم به انتهای كانال رفتیم و اخلاصی را دیدم . پرسید : « از حمید پركار و عادل نسب خبر داری ؟ » قبلاً فكر كرده بودم كه اگر سؤال كرد چه جوابی بدهم . گفتم : نقشه عوض شده ، حمید و دیگران به جلو رفته اند تا در خصوص منطقه عملیاتی توجیه شده و برگردند . گفت : « خبر داری یا دروغ می گویی ؟ » گفت : « هر دو شهید شده اند . اگر می دانی كه هیچ و اگر نمی دانی بدان و به دیگران بگو . » گفتم : می دانستم ولی نمی خواستم به تو بگویم . گفت : « شهادت این برادران برای من و شما مسئله ای عادی است ، چرا كه بر گردن من مسئولیت می آورد و باید راه اینها را ادامه دهم . فكر می كنی با شنیدن خبر شهادت یارانم ناراحت می شوم ؟ خیر ، چنین نیست ، بلكه برای من قوت قلبی می شود تا در راهی كه برگزیده ام محكم تر حركت كنم . »
اسماعیل اخلاصی كه پیش از این در اثر تركش مجروح شده و روده هایش عفونت كرده بود ، به بیمارستان انتقال یافت . در آخرین روزهای زندگی روی تخت بیمارستان ، در حالی كه عفونت روده هایش را دربر گرفته و وزنش به 23 كیلوگرم رسیده بود و بنیاد شهید تصمیم داشت او را به خارج از كشور اعزام دارد ، به احمد جوان مهر گفت : « احمد دعا كن زودتر خوب شوم كه یك شام مفصل به بسیجی ها بدهم . » گفتم : « ان شاءالله به زودی خوب شده ، مرخص می شوی . در این هنگام نگاهم به مجتبی آبادی ( همراه و مراقب ) او افتاد كه اشك در چشمانش حلقه زده بود و متوجه شدم كه اسماعیل دیگر خوب نخواهد رسید .

 




آثار منتشر شده درباره ی شهید

آینه خلوص
مى‏گویند: اسماعیل را به تبریز آورده‏اند. پرس‏وجو مى‏كنم و درمى‏یابم كه در بیمارستان امام بسترى شده است. به ملاقاتش مى‏شتابم. از پله‏هاى بیمارستان كه بالا مى‏روم، خاطرات در ذهنم جان مى‏گیرد: مدتى پس از پذیرش قطعنامه صلح، به گردان ما مرخصى داده شد و همه نیروهاى گردان امیرالمؤمنین براى سپرى كردن دوره مرخصى به خانه‏هاى خود باز گشتند. بعد از اتمام ایام مرخصى، بچه‏ها تصمیم مى‏گیرند كه به خرج خود، به جبهه باز گردند. اما اسماعیل مى‏گوید: من با سپاه ناحیه هماهنگى مى‏كنم و اتوبوس مى‏گیرم... چون اغلب نیروهاى گردان امیرالمؤمنین از بچه‏هاى مراغه بودند، قرار مى‏شود اتوبوس‏ها از تبریز راهى مراغه شده و ساعت 6 عصر از مراغه به جنوب حركت كند. من هم براى اینكه از قافله عقب نمانم، راهى مراغه مى‏شوم و پیشتر از ساعت مقرر به مقصد مى‏رسم. همه بچه‏هاى گردان با ساك و وسایل سفر در انتظار آمدن اتوبوس‏ها هستند. هرچه انتظار مى‏كشیم، خبرى از اتوبوس‏ها نمى‏شود. ساعت 7 و كم‏كم ساعت 8،ساعت نُه مى‏شود، دیگر یقین مى‏كنیم كه اتوبوس‏ها فردا خواهند آمد. اما مشكل این است كه بسیارى از بچه‏هاى گردان از روستاها و اطراف مراغه آمده‏اند و جایى براى گذراندن شب ندارند. بالاخره قرار مى‏شود گردان امیرالمؤمنین شب را در مسجد نجارآباد بیتوته كند. هوا سرد است و مسجد، بزرگ؛ و تنها بخارى مسجد هم گرماى چندانى ندارد. هر كسى در گوشه‏اى دراز مى‏كشد. زیرانداز و رواندازى در كار نیست و سرما در تن‏ها كه مى‏خزد، به كسى اجازه خفتن نمى‏دهد. اسماعیل نگاهى به گوشه و كنار مسجد مى‏اندازد و به پرده بزرگى، كه براى جدا كردن محل خواهران نمازگزار آویخته‏اند اشاره مى‏كند. پرده را باز مى‏كنیم و جمعى از بچه‏ها آن را به روى خود مى‏كشند. جمعى دیگر قسمتى از فرشى را كه بر آن خوابیده‏اند، بر روى خود مى‏كشند. اما باز خیلى از بچه‏ها چیزى براى كشیدن به روى خود ندارند. اسماعیل صدایم مى‏كند. از مسجد خارج مى‏شویم و سریع مى‏پرد پشت فرمان تویوتا: بیا بالا برویم خانه ما... مى‏رویم خانه اسماعیل و هر چه لحاف و تشك و پتو هست مى‏ریزیم پشت تویوتا و به مسجد مى‏آوریم...
وارد بخش مى‏شوم و سراغ اسماعیل را مى‏گیرم. اتاق اول، اتاق دوم... به اتاق‏ها سرك مى‏كشم. ناگهان چهره صمیمى اسماعیل روبرویم مى‏درخشد. صداى خنده‏اش اتاق را پر مى‏كند و با همان لهجه مراغه‏ایش مى‏گوید: قارداش، بس هارداسان؟!
رویش را مى‏بوسم و از دیر آمدنم عذر مى‏خواهم. رنگ چهره‏اش اندكى تغییر یافته است و در خطوط چهره‏اش رازهاى زخم‏هاى دیرین پیداست.
- آن رزمنده هشترودى را به خاطر دارى؟
اسماعیل مى‏گوید. مى‏گویم: یادم هست و خوب هم یادم هست و خنده‏ام مى‏گیرد. اسماعیل باز هم مى‏خندد:
- یادت هست كه به من مى‏گفت برادر خلاصى!
مى‏گویم: یادم هست و تا آخر هم نتوانستم فرق بین اخلاص و خلاصى را برایش روشن كنم!
- این بار هم خدا برایم مى‏گوید؛ اسماعیل! خلاصى...
در صداى مهربانش اندوهى سرورآمیز موج مى‏زند. به چهره اسماعیل دقیق مى‏شوم. انگار مى‏خواهم اسماعیل را سیر نگاه كنم. حسّ غریبى در دلم جان مى‏گیرد. مى‏خواهم بگویم: نه اسماعیل، حالا حالاها خلاص شدنى نیستى! نمى‏گویم. به دوستان رزمنده‏اى كه بر گرد سرش حلقه زده‏اند، نگاه مى‏كنم. یكى آهسته مى‏گوید: تركش‏هایى كه در سرش هست به طرف مغز پیشروى مى‏كند...

عملیات ظفرمند والفجر 8 به پایان رسیده است، و قرار است گردان ما در خط پدافندى دریاچه نمك مستقر شود. خط را از لشكر 25 كربلا تحویل مى‏گیریم. اسماعیل از فرمانده محور آن لشكر مى‏پرسد: در این محور كدام قسمت خطرناك‏تر و فعالیت دشمن در آن بیشتر است؟ فرمانده محور به قسمت شمال شرقى خط اشاره مى‏كند:
- دشمن اغلب از این خط شبیخون مى‏زند و نیروهاى ما را شهید مى‏كند.
نیروهاى لشكر 25 كربلا به عقب برمى‏گردند. اسماعیل ( كه فرمانده گروهان است ) قسمت شمال شرقى خط را براى گروهان خود تحویل مى‏گیرد. حتم داریم كه اسماعیل طرحى در سر دارد. اسماعیل از قدیمى‏ترین و زبده‏ترین نیروهاى جنگ است. از سال 1359 بسیجى شده است. جنگ‏هاى سوسنگرد را تجربه كرده است. عملیات‏هاى والفجر و خیبر را پشت سر نهاده است. و ... از وقتى دیپلمش را گرفت و قلم را از كف نهاد، اسلحه بر دوش گرفت... بارها تا پاى مرگ رفته است و او را تركش‏هایى است كه براى یادگار، در پیكر خود نگاه داشته است.
اسماعیل چنین است. نیروهایش را در قسمت شمال شرقى خط آرایش مى‏دهد. طرحى را كه در سر دارد، با فرمانده گردان در میان مى‏نهد: حمله ایذایى تك نفره! فرمانده گردان موافقت مى‏كند. اسماعیل سى عدد نارنجك را درون كوله‏پشتى مى‏ریزد. كلاش را آماده مى‏كند. شب كه به نیمه مى‏رسد، اسماعیل مى‏خواهد تنِ تنهابه خط دشمن بزند.
- وقتى انفجار نارنجك‏ها به پایان رسید، خط دشمن را با ارتفاع یك متر زیر آتش بگیر تا من بتوانم برگردم.
اسماعیل اینها را به تیربارچى مى‏گوید. آخرین جمله اسماعیل در گوش‏هایم سنگینى مى‏كند:... تا من بتوانم برگردم.

- خدا كند كه برگردى اسماعیل!
با خودم مى‏گویم. اسماعیل از خاكریز خودى به آن سو مى‏رود. شب تاریك و هر سو آتش و زخم. سینه‏خیز خود را به طرف خط دشمن مى‏كشد. جلوتر مى‏خزد و هر لحظه از ما دورتر مى‏شود. دورتر و دورتر مى‏شود، چنانكه چشمِ دوربین مادون قرمز هم نمى‏تواند ببیندش. دل‏ها در سینه‏ها مى‏تپد. چشم‏ها به خط دشمن دوخته شده است. گویى لحظه‏ها ایستاده‏اند: كجایى اسماعیل!
ناگهان آتش و انفجار در خط دشمن شعله مى‏كشد. انفجار پشت انفجار، نارنجك پشت نارنجك، و صداى رگبار، رگبار ممتد...
هیجانى دلنشین در صداها موج مى‏زند، تیربارچى، خط دشمن را به آتش مى‏بندد. مى‏خواهم فریاد بزنم: كجایى اسماعیل؟ تیربارچى مى‏زند... در سیاهى شب، سایه‏اى از روبرو پیدا مى‏شود، اسماعیل مى‏آید. با كوله‏پشتى خالى و لبى خندان.
- خسته نباشى اسماعیل!
- چه كردى اسماعیل!
اسماعیل حرف مى‏زند. سنگرهاى كمین دشمن را نارنجك باران كرده است. آفتاب كه مى‏زند، با دوربین به خاكریز دشمن مى‏نگریم و از تماشا سیر نمى‏شویم؛ روبروى خاكریز دشمن، جنازه دهها نفر بر زمین ریخته است.
گل كاشتى اسماعیل!
اسماعیل تنهاست. اسماعیل است و مادرش. مادر، انتظار روزى را مى‏كشد كه اسماعیل سر و سامان یابد. اما اسماعیل، او جز به جبهه نمى‏اندیشد. مى‏رود جبهه و مى‏جنگد، مجروح مى‏شود. در بیمارستان مى‏خوابد، اما هنوز زخم‏هایش التیام نیافته، به جبهه برمى‏گردد. اسماعیل از مردان آهنین است، در جاى جاى پیكرش ( گلو، سر، شكم ) تركش‏ها جا خوش كرده‏اند...
اسماعیل در پشت جبهه است، در خانه. یك دستگاه پلوپز نو در خانه مى‏بیند. مى‏پرسد: این پلوپز را براى چه خریده‏اى؟
- براى خانه تو، براى عروسم، اسماعیل!
اسماعیل چیزى نمى‏گوید و سر پیش مى‏اندازد. فردا شب پلوپز را برمى‏دارد و رهسپار محله میكائیل مى‏شود. كوبه درى را مى‏زند. پیرمردى در را باز مى‏كند... پیرمرد مى‏خواهد دخترش را به خانه بخت بفرستد ولى براى تهیه جهیزیه آهى در بساط ندارد. چشم به روى اسماعیل مى‏دوزد.
- حاج آقا! لطفاً این هدیه ناقابل را از من بپذیرید...
اسماعیل مى‏گوید. پیرمرد هدیه را مى‏ستاند. جعبه پلوپز را وا مى‏كند، یكصد هزار ریال پول.
گونه‏هاى پیرمرد منبسط مى‏شود: متشكرم... و اسماعیل با اندوهى سینه‏سوز از كوچه‏هاى شب به خانه برمى‏گردد. او طعم تلخ فقر و محرومیت و یتیمى را چشیده است و نیك مى‏داند كه روزگار بر
خرابه‏نشینان و محرومان چگونه مى‏گذرد. پیرمردى از تهیه جهیزیه دخترش درمانده است... دانش‏آموزى مستمند باید مورد عمل جراحى قلب قرار گیرد. اما پدر تمكین مالى ندارد. یك سال از پایان جنگ مى‏گذرد و اسماعیل در این زمان مسوول نواحى مقاومت بسیج مراغه مى‏باشد. اسماعیل از وضعیت دانش‏آموز بیمار مطلع مى‏شود. خود نمى‏تواند هزینه عمل جراحى را بپردازد. چهل هزار تومان قرض مى‏گیرد و در اختیار خانواده دانش‏آموز بیمار مى‏دهد. دانش‏آموز تحت عمل جراحى قرار مى‏گیرد و هنوز كه هنوز است با زندگى همراه است. كس چه مى‏داند، شاید او نیز اسماعیلى دیگر خواهد بود.

چطور ممكن است نیروهاى كفر بیایند و ما را از چند قدمى به رگبار ببندند؟ خشم تلخى با صداى مردانه اسماعیل آمیخته است. ناراحتى‏اش را پنهان مى‏كند. روبروى خط پدافندى ما كانالى‏ست كه گهگاه عراقى‏ها از این كانال به خط ما نزدیك مى‏شوند، تیراندازى مى‏كنند و در مى‏روند.
اسماعیل به بچه‏هایى كه قرار است در كانال نگهبانى بدهند، سفارش مى‏كند: به دقت مواظب باشید، هر گاه احساس كردید عراقى مى‏آیند، مرا خبر كنید. بچه‏ها به دقت اطراف كانال را مى‏پایند. چندى نمى‏گذرد كه یكى از نگهبان‏ها خبر از آمدن عراقى‏ها مى‏دهد: صداى خش خش پایشان مى‏آید. اسماعیل خبر را مى‏شنود، بى‏تأمل سلاح خود را بر زمین مى‏گذارد، دو عدد نارنجك برمى‏دارد و ضامن‏هایشان را بیرون مى‏كشد. چه در سر دارد اسماعیل، خدا مى‏داند و سریع و بى‏صدا به طرف كانال مى‏رود. پس از لحظاتى صداى انفجار نارنجك‏ها به گوش مى‏رسد و متعاقب آن اسماعیل برمى‏گردد، خندان و خوشحال. بچه‏ها جریان را مى‏پرسند. مى‏گوید: خیلى غافلگیر شدند. مى‏خندد: یكى از نارنجك‏ها را به سر عراقى كوبیدم!
چند نفر از نیروهاى دشمن در كانال كشته شدند و هنوز كه هنوز است نارنجك بر سر دشمن كوبیدن عنوان یكى از خاطرات دل‏انگیز رزمنده‏هایى است كه اسماعیل را مى‏شناسند.
چه كسى تو را مى‏شناسد اسماعیل! كسى تو را مى‏شناسد كه زخم‏هاى مكرر را تجربه كرده باشد. تو را كسى مى‏شناسد كه مثل تو پنج سال بر ستیغ آتش و خون زندگى كرده باشد. كربلاى پنج را دیده باشد. خیبر را به یاد آوَرَد و تمامت قلبش با حماسه سوسنگرد گره خورده باشد؛ جنگ تن با تانك!
چه كسى تو را مى‏شناسد اسماعیل! كسى كه ده بار جراحت خورده باشد و 26 بار تیغ جراحى را با رگ رگش احساس كرده باشد. تو را كسى مى‏شناسد كه پیش از شهادت، شهید شده باشد اسماعیل! تو را كسى مى‏شناسد كه هنوز تركش‏هاى وحشى در گوشت و خونش جاریست.
مى‏گویند: اسماعیل را به تبریز آورده‏اند به عیادتش مى‏شتابم. یكى آهسته مى‏گوید: تركش‏هایى كه در سرش هست به طرف داخل مغز پیشروى مى‏كند. این بار هم خدا برایم مى‏گوید؛ اسماعیل! خلاصى.
اسماعیل مى‏گوید و من مى‏خواهم بگویم: تو با این زخم‏ها هر روز صد بار شهید مى‏شوى.
شب است. كوشك آرام است و اسماعیل بیدار. هر شب اسماعیل بیدار است. خدایا، این مرد پس كى مى‏خوابد؟ این را با خودم مى‏گویم و مى‏دانم كه خیلى از بچه‏هاى گردان امیرالمؤمنین این سؤال را در دل دارند. با اینكه چندین ماه از پذیرش قطعنامه صلح گذشته است، اما همچنان شب‏هاى اسماعیل به بیدارى مى‏گذرد. شب تا سحر در طول محور تردد مى‏كند. به سنگرها سر مى‏زند. براى نگهبان‏ها شیرینى، زبان مى‏برد. مى‏رویم تا با هم به نگهبان‏ها سركشى كنیم. براى بچه‏هاى نگهبان شیرینى مى‏بریم و پس از پذیرایى از همه نگهبان‏ها، در سنگرى خالى پهلوى هم مى‏نشینیم و صحبتمان گل مى‏كند. ناگهان حال اسماعیل به هم مى‏خورد. دستش را بر روى سر مى‏گذارد. خطوط دلنشین چهره‏اش در هم مى‏رود و از ابروان گره خورده و سیماى منقبضش درمى‏یابم كه درد شدیدى در جانش منتشر مى‏شود. سعى مى‏كنم، كمكش كنم و به سنگر ببرمش. نمى‏پذیرد. مى‏گویم: چه شده است؟
- چیزى نیست. سردردِ ساده...
همین و بس. دیگرى چیزى نمى‏گوید. اصرار مى‏كنم: چه دردى دارى اسماعیل! آیا براى من هم نمى‏گویى؟ درمى‏یابد كه ناراحتم.
- من تصمیم گرفته‏ام كه دردم را به هیچكس نگویم، چون مولا على هم دردش را به هیچكس نمى‏گفت...
مى‏گوید و با دست‏هاى مهربانش، آرام دستم را مى‏گیرد و به طرف سرش مى‏برد. در قسمت میانى سرش تكه آهنى در استخوان فرو رفته است...
اكنون زمستان سال 1368 است. سرماى تبریز در استخوان‏هایم مى‏دود. به خانه برمى‏گردم. شب است، شب پنجشنبه. در دزفول كه بودیم اسماعیل دوشنبه‏ها و پنجشنبه‏ها را روزه مى‏گرفت. پنجشنبه‏ها در دعاى كمیل حالى دیگر داشت. دعاى كمیل در حسینیه گردان. یكى از بچه‏ها دعاى كمیل را با صدایى سوزناك مى‏خواند. پیش روى من رزمنده‏اى به سجده افتاده است. صدایش در میان صداهاى گریه و زارى گم مى‏شود اما از تكان شانه‏هایش پیداست كه دلش توفانى است و گریه از اعمال قلبش مى‏جوشد. به حالش غبطه مى‏خورم و مى‏خواهم بشناسمش. سر از سجده كه برمى‏دارد، محاسنش از اشك خیس است. صداى زمزمه اسماعیل روحم را به آتش مى‏كشد: خدایا! آن گناهى را كه مانع شهادت من مى‏شود، به خاطر سیدالشهداء عفو كن..

شبِ تبریز مى‏گذرد. از همه جا عطر اسماعیل مى‏آید. حال عجیبى دارم. مى‏خواهم گوشه‏اى بنشینم و زار زار گریه كنم. اسماعیل را مى‏بینم براى سركشى وارد چادرى مى‏شود. چادر در تاریكى فرو رفته است. چراغ‏قوه اسماعیل روشن مى‏شود. خط نور چراغ‏قوه توى چادر مى‏گردد. اسماعیل فانوس را پیدا مى‏كند، فانوس خاموش. فانوس را تكان مى‏هد. نفتش تمام شده است. با حوصله تمام نفت مى‏آورد و در فانوس مى‏ریزد. شیشه فانوس را دود گرفته است. با گوشه چفیه‏اش شیشه فانوس را پاك مى‏كند و فتیله‏اش را آتش مى‏زند و آرام از چادر بیرون مى‏آید.
- دستت درد نكند اسماعیل.
صدایم را مى‏شنود و به طرفم مى‏آید. آهسته مى‏گوید: »مى‏خواهم با این كار به نفس خود بفهمانم كه به خاطر مقام ظاهرى مغرور مباش. این غرور را با این خدمت ناچیز به بچه‏ها از بین مى‏برم.
تو پیشتر از آخرین سفرت شهید شده بودى اسماعیل. تو در دنیا چیزى نداشتى كه دل به زندگى چند روزه بدهى. كسى كه با جان و مالش به جهاد برخاسته باشد، جز به شهادت دل نمى‏سپارد...
صدایى از حنجره بى‏سیم مى‏آید. صداى اسماعیل است. مى‏روم به سنگر فرماندهى گردان. دقایقى صحبت مى‏كند و تعدادى برگ مرخصى به من مى‏دهد. بر هر برگ مرخصى نام یكى از بچه‏ها را نوشته است. مى‏گوید: در این مدتى كه اینجا هستیم، برخى از بچه‏ها مرخصى مى‏گیرند و جهت نظافت و خرید تلفن، به اهواز مى‏روند. اما برخى از بچه‏ها به خاطر اینكه وضع مالى‏شان خوب نیست، تا حال براى گرفتن برگ مرخصى شهرى مراجعه نكرده‏اند.
مبلغى پول هم برایم مى‏دهد تا به بچه‏هایى كه برگ مرخصى به نامشان صادر شده، بپردازم. مى‏گوید: اگر خودم این پول‏ها را به بچه‏ها بدهم، به احتمال قوى خجالت مى‏كشند و از قبولش امتناع مى‏كنند. به این خاطر زحمتش را به شما مى‏دهم... مبادا كسى از این موضوع مطلع شود
چه كسى مى‏داند كه اسماعیل آخرین روزهاى دنیا را سپرى مى‏كند. همچنان بسترى است و زمستان تبریز، آخرین روزهاى بهمن ماه را مى‏گذراند. به ملاقاتش مى‏روم. اجازه ملاقات نمى‏دهند. حالش وخیم است. اما من نمى‏توانم برگردم. باید اسماعیل را ببینم. در زمان جنگ، آنقدر بچه‏هاى مجروح در بیمارستان بسترى شده‏اند و آنقدر به ملاقات آمده‏ایم كه تمام سوراخ سمبه‏هاى بیمارستان را مى‏شناسم. هر طورى شده خودم را به اطاق اسماعیل مى‏رسانم. با دیدن من لبخند مى‏زند:
- من راضى به زحمت شما نیستم!...
مى‏گویم: آقاى اخلاص! چه زحمتى، شما به گردن ما حق دارید...
خنده از لبانش محو مى‏شود:
- در گردان كه بودیم همیشه مرا با اسم كوچكم صدا مى‏كردى. ولى حالا چرا مى‏گویى آقاى اخلاص؟
بى‏هیچ مكثى مى‏گویم: براى اینكه شما واقعاً مخلص هستید و من هم خواستم با صفتى كه دارید، شما را خطاب كنم.
حالش گرفته مى‏شود. با صداى حزن‏آلود مى‏گوید: اگر واقعاً مخلص بودم، خدا نمى‏گفت اخلاص، و مى‏گفت اسماعیل خلاص! یعنى از این دنیا خلاص شو.
بغض گلویم را مى‏فشارد. نگاهم را از اسماعیل مى‏دزدم. صدایم مى‏لرزد. انگار دریا مى‏خواهد از چشمم سرازیر شود. خداحافظى مى‏كنم. اما گویى خودم را، قلبم را در بیمارستان جا گذاشته‏ام...
اولین روز از آخرین ماه 1368. آخرین خبر اسماعیل را مى‏شنوم. عاقبت خدا به اسماعیل مى‏گوید: اسماعیل، خلاص.
- خدایا! نوبت ما كى مى‏رسد تا جانمان را فداى تو كنیم.
صدا، صداى اسماعیل است.
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید


برچسب ها: شهید، اخلاص، اسماعیل، مراغه، شهدای مراغه، سعیدپور، سپاه عاشورا،
[ سه شنبه 3 مرداد 1391 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ علیرضا سعیدپور ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


اینجانب علیرضا سعیدپور متولد 1367/05/24 دانشجوی معماری هستم.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب